... یه نیمروز پاییزی قشنگ ...
پنجشنبه 4/مهر صبح که از خواب بیدار شدیم ، بر عکس معمول روزها که صبح ها تا ظهر زیاد نه خوش اخلاقم نه حال و حوصله دارم خیلی شارژ بودم و دوست نداشتم خونه بمونم ...
بعد از خوردن صبحونه و انجام یه سری کارها ی مامانانه
(البته لوس نشیا بابا ها و بچه ها هم باید به مامان کمک کنن 
) اامده شدیم تا بریم بیرون ...
با اینکه سر ظهر بود اما نمی خواستم تا بریم خونه مادر روجی تا شما دو تا با هم بازی کنید و من تنها شم و نمی خواستم هم بریم خیابون گردی تا من مشغول تماشای ویترین مغازه ها شم و پسر قشنگم حوصلش سر بره و تنها بمونه ...
حوصله پختن ناهار رو هم نداشتم ، واسه همین تصمیم گرفتم از ریتوران غذا بگیرم و ببریم پارک بخوریم ...
از خونه هم دو تا قاشق برداشتم و بعد از آماده شدن راه افتادیم به سوی یه روز پاییزیه شاد ...






بعد از یه خرید کوچولو که مربوط به تولدت میشد ، غدا گرفتم ...
خیلی وقت بود رو مهد کودک تو محلمون زوم کرده بودم و میخواستم یه سر گوشی آب بدم که اگه محیطش مناسب باشه ببرمت هفته ای دو سه روز دو سه ساعت اونجا باشی تا یکم از وابستگیت بهم کم بشه واسه همین سر راه یه سر به همون مهد کودک زدم ...
همون اول باهمدیگه یه چرخی تو حیاطش زدیم ...
از وقتی که حاضر شدیم بهت گفتم بریم پارک ، اونجا که رفتیم فکر می کردی پارک اینجاست ...
از همون اول از حیاطش بدم اومد ، چاه حیاط گرفته بود و نصف حیاط تو آب بود ...
یه خانمی تو حیاط بود که بعداً فهمیدم که اگه اینجا ثبت نامت کنم اون خانم میشه مربیت راستش با اون خانمه هم حال نکردم ...
با هم رفتیم بالا تا با مدیرش صحبت کنم یه خانمی تقریباً کمی از من بزرگتر بود و بعد از دیدنت تعجب کرد که داری حرف میزنی و با تعجب پرسید حرف میزنه ؟؟؟؟؟؟؟؟ راستش منم خیلی از حرفش تعجب کردم 
بچه های الان کلی نابغه ان اونوقت از یه حرف زدن ساده اونقدر تعجب کردن !!!!
راستش کلاً جال نکردم بری مهد اونجا و کلاً منصرف شدم ....
بعد از اونجا رفتیم سمت پارک و از اونجا نیمروز خوشکلمون شروع شد ...
ناهار رو زیر درخت بید که از وزش باد ملایم میرقصید ، خوردیم ...
و بعد بازی بازی بازی ...
با هم رفتیم تاب بازی کردیم از این تابها که رو بروی همدیگست ...
کلی کیف کردی که منم باهات تاب سوار شدم ...
اونجا دیگه دل و به دریا زدم و پا به پای بچگیهات بچگی کردم ...
بدون ترس از چشم های متعجب مردم ...
من که مقید به متانت زنونه هستم برای ساعتی کودک شدم و دل به دلت دادم و بچگی کردم ...
و بقیه داستان به روایت تصویر ...



عاشق اسمون آبی اونروز شدم ...
اینجور هوا ها حالمو خوب می کنه و بهم انرژی میده ...





بعد از یه تاب بازی دو نفره تصمیم گرفتیم کمی با هم قدم بزنیم ...
البته من دلم میخواست با هم قدم بزنیم ، شما که تو پارک میری دیگه مامان بابا یادت میره و مثل راه بلدای حرفه ای خودت هر جا دلت بخواد میری و نمی ترسی ...
پسر مرتب من به چسب کفشش حساسه و حتماً باید بسته باشه چسب کفشش ...


قربونت بشم که رفتی جلوی گل ایستادی و میگی مامان بعد اون چشمهای خوشگلتو باز و بسته می کنی که یعنی ازم عکس بگیر ...
این کارو تازگیها یاد گرفتی و از عکس انداختن خوشت اومده و دوست داری عکسهاتو ببینی ...






و بعد مامان و پسر بی خیال کیفهاشون شدن و با همدیگه بدو بدو بازی کردن
من بی خیال از نگاهای دیگران که البته کسی هم نبود چون ساعت دو بعداز ظهر بود دنبال پسری میدویدم ...






و بعد هم افتادن و خستگی گرفتن رو چمنها


و بعد بازم قدم زدن و تجسس در پارک



چون اجازه نداری گلهای پارک رو بچینی این گلها رو که دوستشون داری تا ببینی میچینی


و این خنده زورکی

و در اخر هم باز دستور دادی ببرمت تاتا هپاسی
منم با اینکه کلی خسته شده بودم اما به خواستت نه نگفتم و دوباره بردمت تا بازی کنی ...
و خنده های از ته دل تو ...





پسرم امیدوارم زندگیت همیشه پر باشه از لحظه های قشنگ تا خنده های ناب از ته دلت ، دل منو شاد کنه



... یه نیمروز پاییزی قشنگ ...
